تبليغاتX
اگر تنهاترین تنها شوم؛ باز هم خدا هست
دلتنگیـ‌های من
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست

یکشنبه 12 دی1389
معذرت...

سلام.خوبین؟معذرت از بدقولی و بی معرفتی.ممنون از بودن و مهربونیتون.دلم برای همتون تنگه.برمیگردم و دوباره مینویسم اما بعد از امتحانا.داداشم تکی خیلی میخوامت. مرسی که هرکار میکنم فراموشم نمیکنی.مرسی واسه تولد.مرسی واسه خوبیات. البرز دلم واسه شیطونیای تو هم تنگ شده خوبی؟دیگه عاشق نشدی؟میبینی من خودمو گرفتار کردم؟درست وسط امتحانای ترم ۲ عقد کردم و مشرووووووووووووووووووط برمیگردم.بازم ممنون از همتون.التماس دعا فعلا
>> ســـارا
دوشنبه 22 آذر1389
تولد و تسلیت و یک سال و اندی نبودن

الذی خلق الموت و الحیوة لیبلوکم ایّکم احسن عملا
خدایی که مرگ و حیات را آفرید تا شما را بیازماید که کدام نیکوکارترید
(سوره مبارکه ملک / ۲ )

سلام

امیدوارم همتون خوب باشید... و این ایام حسینی رو به همه دوست داران آن حضرت تسلیت میگم...

اول از همه بگم سارا جون ما کلی گرفتارن و من تصمیم گرفتم تو این روز خاص(تولدش) برایش مطلب بنویسم...

اگه می خواهید بدونید من کی هستم؛ من همونی ام که سارا سه پست پایین تر(عنوان پست: عید فطرتون مبارک) واسه من جشن تولد گرفتن... از جمع شماها فکر کنم فقط آقا البرز من رو میشناسن... خب اینم از معارفه من...

داشتم میگفتم این سارا جون ما تا جایی خودشو گرفتار زندگی روزمره اش کرده که اصلا یادش رفته وبلاگی داره... حتی نمیدونست پسورد وبش چی هست... اگه من نبودم دیگه معلوم نبود آخر و عاقبتش چی میشد... و همه ازش بی خبر میشدن و میشد سارای بی معرفت... خب سارا به قول خودش یه داداش خلی مثل من داره تا این طور موقع ها به دادش برسه و نذاره بی معرفت باشه... تازه مجبورش کردم بیاد کامنت بذاره و شما رو نگرانی در بیاره... بعد که این پست رو کامل خوندید بروید کامنتشو هم بخونید...

اگه میخواهید در جریان حال و احوالش باشید... بهتون بگم حال سارا جون ما خیلی خوبه و خیلی زیاد سلام رسوندن... همون طور که می دونید دانشجو تشریف دارن... درساشون به قول خودش بدک نیستن... و از همه مهمتر اولای تابستون امسال در کنار حرم مطهر امام رضا(ع) عقد کردن که تا الان هنوز نامزد هستن... من همین جا برایش آرزوی خوشبختی دارم...

حالا اصل مطلب:
میخواستم برای تولد سارا جون سنگ تمام بذارم که متأسفانه با ایام آقامون امام حسین(ع) همزمان شد... که نگهداشتن حرمت آقامون بسی باارزشتر از تولد عزیزترینم هست... بنابراین براش یه تولد مختصری میگیرم:


تقدیم به عزیزترینم :

روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو
کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو
درسته ما نمیتونیم این روزو پیش هم باشیم
بیا بهش تو رؤیامون رنگ حقیقت بپاشیم
میخوام برات تو رؤیاهام جشن تولد بگیرم
از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عکس بگیرم
من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون
چراغونی جشنمون، ستاره های کهکشون
به جای شمع میخوام برات غمهاتو آتیش بزنم
هر چی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم
تو غمهاتو فوت بکنی  منم ستاره بیارم
اشک چشاتو پاک کنم  نور ستاره بکارم
کهکشونو ستاره هاش  دریا و موج و ماهیاش
بیابونا و برکه هاش  بارون و قطره قطره هاش
با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک
بال فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک
عاشق تو یه قلب بی قرار و کوچک
فقط می خوان بهت بگن :
.
.
.
 تولدت مبارک...



اینم یکی دیگه  :

تولد تو آغازیست برای یه دنیا مهربانی
تولد همه خوبیهاست
تولد تمام زیبایی های زندگی...
امروز روز توست
امروز برایت زیباترین گلهای دنیا را خواهم آورد
هر چند تو مهربانتر از همه آنهایی...
همیشه به قداست چشمان تو ایمان دارم
چه کسی چشم های تو را رنگ کرده است؟
چه وقت دیگر  گیتی تواند چون توئی را بزاید؟
فرشته ای فقط در قالب یک انسان...
فقط ساده می توانم بگویم :
.
.
.
سارای مهربون تولدت مبارک...



اینم آخری:

سارا جونم تولدت مبارک... انشاالله 100 ساله شی... نه! 120 ساله شی... نه! 120 سال کمه... همیشه زنده باشی...



حرف آخرم رو به بهانه ایام حسینی به پایان میرسانم:

 

نوای سازم دیگر شنیده نمی شود...
صدای آهم دیگر شنیده نمی شود...
سراسر تن و روحم آکنده گشته به بغضی سنگین...
اشک هایم دائم چون آبشاری جاریست...
سکوتی به بهانه مرگ حرف های عمق دلم می کنم...
هوای آسمان دلم، همیشه بارانیست...
چه کشید حسین، با آن عشق طوفانی...
شهید راه محبت شد حسین و عاقبت به سوی معشوق راهی...


التماس دعا...

یا علی...

 

پی نوشت: باورتون نمیشه این شعر اولی(روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو) رو که نوشتم بعد رفتم تولد خودم رو بخونم دیدم سارا واسه منم همین شعر رو گذاشته بود... بارها درباره من و سارا از این اتفاقا افتاده... من واقعا از این لحاظ خیلی خــــوشـــحـــــالــــم...  راسته که میگن دل به دل راه داره... اگه باورتون نمیشه از خودش بپرسید...

>> ســـارا
جمعه 15 آبان1388
غیبت طولانی

سلام بعد از یه غیبت طولانی.دوستای خوبم درچه حالن؟اصلا دوستی مونده برام یا همه رفتن و منو هم فراموش کردن؟؟

دلم برای نت و دوستام تنگ شده حسابی.نمیدونم چرا یدفعه اینقدر برنامه هام بهم ریخت.همش درگیر رفت و آمد و کلاسام.حتی نمیرسم درس بخونم چه برسه بخوام بیام نت و وبمو آپ کنم.میانترما هم که تو راهه و منم که همه ی درسام تلنبار شده رو هم و هیچی یاد ندارم.خلاصه اوضاع بدجور بهم ریخته و قاطی پاتیه!شما چه خطرا؟هستین یا نه؟نمیرسم بهتون سر بزنم وقتیم میام وباتون فرصت کامنت گذاشتن ندارم.شرمنده.اما شما اگه به من سرزدین منو از حالتون باخبر کنینا.

کلاس باحالی داریم.همگی سرخوشیم.استادا رو ناامید کردیم.توهمه ی ساعتها چه تخصصی و چه عمومی بساط مسخره بازی و خنده ی بچه ها به راهه.شاید روحیه ی ترم اولی ها اینطوریه و هنوز تو حال و هوای بچگی و مدرسه ان و ترمای بعد اوضاع بهتر بشه.منکه چشمم آب نمیخوره!!!

روزا داره تند تند پشت سرهم میگذره تا دیروز نگران نتایج کنکور بودیم امروز نگران امتحانا و فردا نگران مدرک و پس فردا کارواستخدام و.....

این نگرانیا و روزمرگی ها تمومی نداره.واسه لحظه زندگی نمیکنیم لذت حال رو نمیبریم همش بدو بدو تا اینکه یه لحظه همه چی تموم و آخر خط و.....

اصلا نمیفهمیم چطوری اول هفته میشه آخر هفته هنوز شنبه نیومده تا سربرمیگردونیم شده 5شنبه و دوباره روز از نو روزی از نو!!اینقدر دلم میخواد حتی شده واسه چند ثانیه نگهش دارم...فقط چندثانیه زمان متوقف بشه و حداقل بدون دلهره و نگرانی و نه از روی عادت بلکه از روی لذت و درک یه نفس بکشیم.خیلی خسته ام...خسته و کسل و...

امیدوارم همه ی شما شاد و سرحال و باانگیزه تر از هر روز لحظه های زنده بودنتون رو زندگی کنید.دعا واسه منم یادتون نره.

تا بعد....بای

>> ســـارا
سه شنبه 31 شهریور1388
تسلیت - بی آبی و...
سلام.خوبین؟

فوت استاد پرویز مشکاتیان رو به همه تسلیت میگمواقعا متاسفم.

امروز آب ما قطعه.وای چه وحشتناکه.وقتی نیست میفهمم چی میگن که مایه ی حیاتهفلاکته بی آبی.

صبح رفتم دانشگاه.پاهام شکست از بس ازینور رفتم اونور  ازونور اومدم اینور.تازه هنوز ثبت نام نبود.فقط رفتم واسه شارژ کارت غذا و برنامه ی کلاسامو یادداشت کردم.ظاهرا از شنبه میریم پی درسهرروز هفته بجز ۵شنبه.هرروزم از صبح شروع میشه.خوب شد دعا کردم عصر باشه.وای خدا خوابم چی؟!

چه برنامه ای!!!!!!!والله به من گفته بودن ترم ۱ اکثرا عمومی میدن. این چیزی که من دیدم اصلا عمومی ندارهفقط یه زبان گذاشتن اونم ۲ساعت درهفتهبقیه همه ریاضی و فیزیک و کارگاه وآزمایشگاه

بدتر از برنامه این که استاد زن داشتم.واااااااااااااااااااااای خداااااااااااااااااااااااااااا

باز استاد مردو یکم بیخ گوشش بخونی نمره میده این خانما معرکه ن وقتی میخوان جدی و سخت گیر باشن.اینم ترم اول ما

کلی با بابا خندیدیم.۱۰۰ بار میخواستم بیفتم.بابا میگفت جان من نگاه کن اینهمه دختر هیچکدوم مثل تو کفش نپوشیدن همه اسپرته.راست میگفت خدایی.حالا عصر باز قراره با همین پاهای داغون برم دنبال کفش.بااون سابقه ی خرید من احتمالا آخرشم دست خالی برمیگردم.

امروز که همه بچه مثبت بودن.آخه اکثرا ترم اولی بودن که باخانواده هاشون اومده بودن واسه ثبت نام و خوابگاه حالا ببینیم بعدا قراره چه تیکه هایی سر از اونجا دربیاره.

اما بعد این بدشانسیه استاد زن و برنامه ی فشرده از یه چیزی حال کردم.کافه کنار دانشکده ی ما بود.هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووواز کلاس درمیای تلپ میشی تو کافه.هاهاهاهاهاها

باید برم سایتشو پیدا کنم.اینطور که معلومه زیاد خونه نیستم پس باید ازونجا بیام نت.مگه میشه نیام.عمرا

فعلا برم یکم لالا

دعا کنین آبمون درست شه.

>> ســـارا
دوشنبه 30 شهریور1388
عید فطرتون مبارک.

سلام...خوبین؟عیدتون با تاخیر مبارک.همش تقصیر این بلاگفای لعنتی بود.این چند روز اصلا بالا نمیومد.باورم نمیشه.خیلی زود گذشت.ماه قشنگی بود.دلم گرفت.دوست نداشتم از حال و هواش بیام بیرون.خداکنه سال دیگه هم تو مهمونیش دعوت باشم.امسال حسرت نماز شب قدر به دلم مونده.حیف...

منکه دیروز بیشتر دلم گرفته بود تا اینکه بخوام شاد باشم.یکی از همکارای مامان بهش خبر داد که یکی از شاگرداش که مریض بود(سرطان) فوت کرده و مادرش خواسته مامانه منو ببینه.مامانه من بدفرم احساساتیه.عیدش خراب شد.اشک تو چشماش جمع شده بود از طرفیم نمیخواست بغضش جلو ما بترکه.خلاصه بعدازظهر بااینکه آدرس دقیقی ازشون نداشتیم دلم نیومد مامانو تنها بفرستم باهاش رفتم گفتم میریم هرطور باشه خونه شونو پیدا میکنیم.طفلکی مامانم خیلی دوست داشت تو مراسمشون باشه.خوشحال شد و راه افتادیم.کلی گشتیم اما پیدا نکردیم.از هرکی پرسیدیم نمیشناخت.گوشی مامانم جامونده بود نمیتونستیم بهشون زنگ بزنیم.ناامید شدیم و داشتیم برمیگشتیم مامان گفت مینا(همون دختره که مرده) جان منکه خواستم تو مراسمت باشم نشد خودت آدرس بده.خندیدم گفتم مامان اون جاش از منو تو بهتره بیا بریم روز عیدی چرت و پرت نگو پام شکست آبرومونم رفت بسکه دنبال آدرس تو خیابونا ول گشتیم.که یه آقایی با یه پسربچه از کنارمون رد شد مامان گفت سارا ازینم بپرسم گفتم مامان بیخیال توروخدا من اصلا نمیخوام بریم عزا اما مامان پرسید اون آقا هم گفت من اصلا بچه ی این محل نیستم رهگذرم نمیشناسم.یکم که از آقاهه دور شدیم داشتم تو گوش مامان غر میزدم بیا خوب شد جلو اینم ضایع شدیم که یهو مرده ۲باره برگشت و گفت چند وقته پیش اومدم خونه خالم دم در یکی از همسایه هاشون یه پارچه سیاه دیدم دنبال همون نیستین که دخترش فوت کرده؟وای خدا مامانم کلی ذوق کرد باورمون نمیشد پیداش کردیم.مرده مارو برد تا دم همون کوچه گفت خونه رو یادش نیست اما ما وقتی رفتیم تو کوچه اولین دری که به چشممون خورد دقیقا همون خونه ای بود که کلی دنبالش بودیم.فک من که افتاد بخدا داشتیم برمیگشتیما همینکه مامان گفت خودت ادرس عزاتو یجوری نشونم بده اون آقا از جلومون دراومد که تازه اصلا بچه اون محل هم نبود و اتفاقی مارو رسوند به ادرس.کلی جلو مامان له شدم که مسخره ش کرده بودم.واقعا برام عجیب بود.وقتی رفتیم خونه شون فهمیدیم از عید مریضیش اوج میگیره و ۲ماهه پیش فوت میکنه اما چون میخواستن مامان غصه نخوره خبرش نمیکنن.دیروزم مراسم عید فطر بود که خانواده ی عزادار از عزا دربیان.اما چه عیدی.شیرینی و کیک جلوت بود اما بغض تو گلوت.مادرش هی تعریف کرد و هی اشک ریخت.مامان منم همونطور اشک میریخت.منم اصلا تاحالا اون دختر رو ندیده بودم اما بغض کرده بودم.احساس میکردم وقتی مادرش بهم نگاه میکنه حسرت تو چشماش موج میزنه.یاد دخترش میفتاد.خدایا چه حکمتی تو مرگ یک دختر ۱۷ ساله بوده نمیدونم اما دیروز یک باره دیگه یاد بزرگیت افتادم.یه دختر خوب و پاک که همه دوستش داشتن رو بردی شاید بخاطر اینکه عزیزتر شدو همه دلتنگش میمونن.شایدخیلی دوستش داشتی و نخواستی حتی فرصت فکر به گناه رو داشته باشه.فرصتشم بهش ندادی.همچنان سرحرفم هستم.مطمئنم جاش خوب بود و مادرش و مامانم و همه الکی گریه میکردن.پرحرفی کردم چون دلم پر بود.

حالا بیخیال غم وغصه.تااینجا از مرگ گفتم حالا برم تو فاز تولد.امروز تولد داداش منه.۳۰ شهریور ساعت ۴:۴۵ عصر!خودش دیوونه س.مثلا تولدشه.اما تو وبش از پستش غم میباره.بیخیال اینجا که مال خودمه حالا که دست منه پس شادش میکنم.هاهاهاهاهاهاهاها

تولد تولد        تولدش مبارک

هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

دست دست دست

ایشالا بیایم جشن دامادیش

داداشم خله ما به بزرگیه خودمون میبخشیم.نه؟!عیب نداره خودمون اینجا جشن میگیریم.

ببین داداشی این شعر مال امروزه.داشته باش:

بازم شادي و بوسه گلهاي سرخ و ميخک


ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک


تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا


وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما


تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز


از آسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا


فهمیدی حالا؟این پستو اینجا گذاشتم تا بار آخرت باشه روز تولدت بذاری بری و دلت بگیره و بجای جشن و شادی هرچی غم داری بذاری تو وبت.

اینم یکی دیگه:

 

روز تولدت شد و نیستم اما كنار تو

كاشكی می شد كه جونمو هدیه بدم برای تو 

درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم 

بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم 

میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم 

از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عكس بگیرم 

من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون 

چراغونی جشنمون، ستاره های كهكشون 

به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم 

هر چی غم و غصه داری یك شبه آتیش بزنم 

تو غمهات و فوت بكنی منم ستاره بیارم 

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم 

كهكشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش 

بیابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش 

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک 

بال فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک 

عاشق تو یه قلب بی قرار و کوچک 

فقط می خوان بهت بگن :.

.

.

.

. تولدت مبارک

یاد گرفتی حالا؟

ایشالا ۱۲۰ ساله بشی.

پ ن:فردا قراره برم دانشگاه!برم برنامه بگیرمو از همه مهمتر کارت غذااحتمالا از شنبه کلاس دارم.یعنی شنبه میشه روز اول دانشجویی!بعضیا چقدر ذوق دارن.اما من فقط نگران خوابمم.دارم دعا میکنم کلاسای من بعدازظهرا باشه اگرم میخواد صبح باشه ۱۰ به بعدهیچ احساسی ندارم که میخوام وارده به قول بعضیا محیط بازتر بشم.دانشجو شدن حالا دیگه غصه داره نه شادی.نه؟

>> ســـارا
پنجشنبه 19 شهریور1388
قشنگترین خاطره...
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!

امشب حالم خوبه.بلاتکلیفی تموم شد.قبول شدم.رشته کامپیوترمحل تحصیل شهر خودم

امیدوارم همینطور که دل من شاد شد دل همه ی آدما شاد بشه.برای همه ی هم ردیفای خودم که پشت این سد گیر کرده بودن آرزوی موفقیت و شادی دارم.انشاالله همشون ازین سد یا بهتر بگم این مرحله از زندگی با موفقیت و خوشحالی گذشته باشن.خداروشکر که منم ازش رد شدم.

فقط میتونم بگم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااجوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونم بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

خداجونم به خودت قسم عاشقتم

هرکار کردم نتونستم بخوابم.قبولی من شبیه معجزه بود.بیشتر از همیشه حضورشو حس میکنم.خدای من ازت ممنونم که صدامو شنیدی و یه فرصت دیگه بهم دادی.

هیچوقت ۴شنبه شب ۱۸ شهریور و ۱۹ رمضان ۸۸ ساعت حدودا کمی مونده به ۱۱رو فراموش نمیکنم.

التماس دعا

>> ســـارا
سه شنبه 10 شهریور1388
شرح حال...
سلام.احوال؟روزای گرم تابستون چطور میگذره؟

به کوری چشم بعضیا دوباره آپ میکنم.آخه اونروز ۱ ساعت داشتم پست مینوشتم که هیچی شد

از دیشب مسموم شدم.سحریم نتونستم بخورم.همشم گیج میزنم.ازینور میفتم اونور از اونور پرت میشم اینور.ظاهرا روزه اثر کرده!

تابستونم داره میره پی کارش.از اول مهر دوباره بی خوابی و درس و درس و درسحالا یکی نیست بگه مگه تو درسم میخونی؟!یه آن جو منو گرفت.مثل بچه خرخونا و مثبتا حرف زدم.

اما جدی جدی تا چندروز دیگه این نتایج نهایی هم میاد و احتمالا منم میشم یه نیمچه دانشجووقتی سارا درسخوان میشود!!!!!!!!!!

این روزا همه ی لحظه ها و ثانیه ها و دقیقه ها و ساعت های من در رویا سپری میشه!منظور اینکه همش خوابم.جدا این روزا انگار شرطی شدم.بااینکه اصلا خسته نیستم اما تا چشمام بره رو هم خوابم.تا ظهر میخوابم.ظهردوباره  تا ۷ میخوابم.اما شبا تا ۲-۳ بیدارم.خوابم نمیبره.یا تنهایی فیلم میبینم.یا به تک بچه ها میتکم.واقعا به این میگن طی کردن پله های طرقیه یک جوون.نه؟آخه میخوام حسابی تلافی کنم.این یه ماه که خوابشم عبادته رو میخوابم که ۲۰ روز دیگه حتی اگه درسم تو کار نباشه نمیذارن باخیال راحت بخوابم.

آخه طفلکیا دیگه ترسیده شدن.از بس هی امیدوار شدن من درس بخونم و نشد که نشدبعد از گندی که به کنکورها زدم حسابی رفتم تحت سرپرستیمطمئنم از اول مهر باید یه بند برم تو فاز درس.تا بهم گیر ندن.

البته خودمم دیگه تصمیم گرفتم فقط درس بخونم و درس بخونم.فقط درس درس تا حالاش که نخوندم  چون حسش نبود.چون انگیزه ش نبود.چون برام مهم نبود.نتیجه شم این شد که شاید باید تن بدم به دانشگاه و رشته ای که شاید چندان تعریف نداره.شاید سخت باشه.شاید بازار کار خوبی نداره و هزارتا شاید دیگه.اما از الان دیگه برام مهمه.دیگه دوست دارم درس بخونم.یجورایی بزرگ شدم.حالا دیگه انگیزه دارم.میدونم رشته ای که قبول میشم رو دوست دارم.دانشگاهش برام مهم نیست.سختی برام مهم نیست.حرف هیچکس برام مهم نیست.فقط میخوام بخونم و برم جلو.خود خودم.تنهای تنها.چطوره؟عالیه نه؟ نمیخونم برای اینکه یه عده بگن فلانی دانشجوئه.نمیخونم که چند سال دیگه بگن مدرک دارم.میخونم واسه خودم.میخونم واسه لذتش.واسه درک خودم.فهمیدن بقیه.میخونم واسه فرار از بلاتکلیفی.میخونم واسه پیشرفت خودم و نه حرف مردم.

فرق من این بودکه تاحالا کیفمو کردم.خودمو واسه درس عذاب ندادم.عشق و حال سنمو بردم.برام مهم نبود که بشم دانشجوی برق شریف.بشم مهندس نفت یا عمران.اما از حالا که فکر میکنم دیگه وقت سرعقل اومدنه،وقت اتلاف وقت نیست،وقت فکر کردنه،وقت تصمیم گرفتنه،وقت رفتن به جلو و آینده س بچه بازی و شر و شوری رو میذارم کنار و میرم پی درس و زندگیم.شاید به نظر خیلیا من اشتباه کردم.شاید باید زودتر ازینا فکر آینده مو میکردم.شاید باید تلاش میکردمو میرفتم بهترین رشته و دانشگاه.اما من فکر میکنم الان انرژیه بیشتری نسبت به بقیه ی هم سن و سالام دارم.انگیزه ی قویتری برای ادامه دارم.اینم راهی بود که من رفتم.همه مثل هم فکر نمیکنن.من کار خودمو میکنم.امیدوارم کم نیارم.خلاصه که ما هم میخوایم شروع کنیم به خوندن اگه خدا بخواد.زندگی همیشه اونطور که ما دوست داریم و پیش بینی میکنیم پیش نمیره اما مهم اینه که من تصمیم رو گرفتم.تا اون چی بخواد و صلاحم چی باشه.نه؟

یه خوابی دیدم درمورده رشته ای که قبول میشم خیلی دلم میخواد ببینم خوابم تعبیر میشه یانه؟!چاره ای جز صبر کردن ندارم.امروز نتایج آزادیام اومد.دوستام ساکتن.خداکنه شاد باشن نه غمگین.وای چقدر زود میگذره.انگار همین دیروز بود رفتیم پیشواز اما امروز یازدهم ماه رمضونه.خیلی زود میگذره.زود زود زود...

از میان دره ی ناگفته ها

با تمام گریه های بیصدا

فریاد میزنم نام تو را

میسپارم با تمام بودنم یاد تو را

 

میخوانم از نیستیم آواز سکوت

میستایم من تو را با تار و پود

میکنم دل را ز هرچه هست و بود

میشوم جاری به سویت همچو رود


به نظرتون شعر بالا رو از کدوم وب کش رفتم؟؟حالابیابید پرتقال فروش را!؟ حلال میکنه حتما

پ ن ۱:عاشق ماه رمضونم.چه حالی دارم دم افطار.چه حس قشنگی دارم سحر.خیلی دوستش دارم.همه ی لحظه هاشو.یجورایی مهربونیا هم توش بیشتر میشه.

پ ن ۲:ربنای شجریانم که پخش میشه.واقعا خود صدا و سیما هم فهمید ماه رمضون،لحظه ی افطار بدون ربنای شجریان کامل نمیشه.

پ ن ۳:نمیدونم ماه عسل رو میبینین یا نه!امیدوارم قسمتای قشنگش رو دیده باشین.اونشب مرتضی دل منو تکون داد.اولین دعای قبل افطارتون شفای امثال مرتضی و تمام بیمارا باشه.واسه هم دعا کنیم که هممون عاقبت به خیر بشیم.

پ ن۴:ما یه دلارام کوچولو داریم امسال میخواد بره مدرسه.منو یاده بچگیای خودم انداخت.اینقدر ذوق و شوق داره.مثل هممون وقتی برای اولین بار میخواستیم بریم مدرسه.چی فکر میکردیم چی شد!طفلکی نمیدونه اوله بدبختیشه.آزادیه کودکانه ش داره تموم میشه.میفته رو خط عادت زندگی.مدرسه.درس.

به کوری چشم حسودا چقدر حرفیدم.تلافیه چند روز آپ نکردنم دراومد.البرز بترک آپم نپرید!

برم بخوابم

فعلا...التماس دعا

>> ســـارا